بازم خاطره نوشتم....!!!!!
به نام خدا
سلام بچه ها خوبین جه خبرا؟؟؟؟![]()
میدونم دیر شد اما باز اومدم با یه آپ جدید
آرزو دارم که خوب و خوش و سلامت باشین
یادتون هست سرباز بودم؟؟؟؟؟
--------------
بازم میخوام خاطره تعریف کنم اما یک خاطره بیشتر نیست :![]()
![]()
چند سال پیش یعنی وقتی دبیرستان بودم
داشتم از کنار یه فروشگاه لوازم ورزشی رد میشدم ![]()
![]()
که یه چیز نظرمو به خودش جلب کرد 

یه بالشت کوچیک ....آره یه بالشت کوچیک که عکس کاکا روش بود
منم خیلی کاکارو دوستش داشتم
تصمیم گرفتم... چه تصمیمی!!!
در حالی که جیبم پر از خالی بود .......!!!!!!!!![]()
![]()
اومدم خونه به بابا گفتم یه 10 تومان بده کار دارم
گفت میخوای چیکار؟؟ منم عند صداقت گفتم میخوام چیکارکنم
بعدشم یه من گفت برو....برو درس بخون دنبال اینا نباش
خیلی ...خیلی بهم برخورد
اما دست از تلاش نکشیدم...

نقشه B رو اجرا کردم هدف جیب پدربزرگم بود...

رفتم یپش بابابزرگ گفتم اگه بگم واسه چی میخوام
عین بابام میگه ...نـــــــــــــــــــــه! خلاصه در همین حال
یه فکری به ذهنم رسید
........میدونـــــــــــــین چی گفتم؟؟؟
گفتم یه تحقیقی کردم میخوام چاپش کنم بدم به معلم 20تومان
خرج داشت نصف بابا داد باقیشم تو بده.....!!!
دست کرد تو جیبش 10تومان نا قابل داد به من .......
فرداش رفتم با 6تومان بالشتو خریدم اما چه سود
یکسالم نشد که اُفت نمرههام باعث شد........
بابام تیکه پارش کرد![]()
![]()
تنها چیزی که ازش مونده یه عکس که میبینین:

